از تمام سازهای جهان متنفرم... و سازی که ما نزدهایم، صدایش را قبلا درآوردهاند... و می دانم که باید صبوری کرد...
اما دلم نمي خواهد بشكنم ...دلم نمي خواهد احساساتم من رو از پا در بياورند. دلم نمي خواهد بخاطر زن بودنم به بازيچه شدن احساسم محكوم بشوم...
اي كاش اين يكسال و چند ماه هم زودتر بگذره..
و می دانم که باید صبوری کرد...
پ.ن ۱ : همیشه خوب بودن، همیشه بخشیدن،همیشه عاشق بودن... همیشه خوب نیست! بعضی وقتا نیگا میکنی به دستات ببینی چی واسه خودت مونده..میبینی خالیه خالیه! هرچی بوده بخشیدی!
پ.ن ۲: شاید نوشتن دردی رو دوا نکنه، ولی سبک میکنه دل آدمو! خودش خیلیه!
بعضی از آدمها طعم از دست دادن عزیزشون و می چشند بعضی نه! بعضی از آدمها عاشق می شوند بعضی نه! بعضی از آدمها طعم گذشت و می چشند بعضی نه! بعضی از آدمها مزه تنهایی و کاملا با جون و پوستشون حس می کنند بعضی نه! بعضی از آدمها بلدند بلند بلند به دنیا بخندد بعضی نه! بعضی از آدمها...
ولی یک چیز توی زندگی همه آدمها ثابته و اونم تجربه است...
همه همه همه آدمها حق دارند... حق دارند که تجربه کنند.. آخه تجربه تنها چیزیه که آدمها رو از هم تفکیک میکنه...
عاشق «مرد»مان می شویم...عاشق ایثار برایش...عاشق عاشقش بودن...
او که دوستمان نداشت، به خیال خودمان قسمتی از وجود اش را میگیریم و باز چرخه را تکرار میکنیم... به جبران اینکه مردمان ما و عشقمان را نمیفهمد، تمامش را به پای موجودی میریزیم که به گمانمان مال خود خودمان است...میفهمد... همه ی همه ی خودمان را باز به پایش میریزیم و باز....
نمیشود کاری کرد.
همین است. زندگی همین است. «زنانگی »همین است.راه فراری هم نیست. ممکن است فقط کمی شانس بیاوری و کمتر زخمی بشوی.
***
حال خوبی ندارم این روزها. زنانگی ها عذابم میدهند و چون میدانم «چه خواهد شد»،برای آسیب ندیدن ، هر لحظه انرژی عظیمی صرف میکنم. دعایم کنید!
*مصطفی مستور
که من در عـُمرم
تنها دو بار
شاعر شدهام
یکبار با دیدنِ تو
و بار دیگر، با ندیدنت...
خیلی حرف داشتم که بنویسم اینجا ولی...
انگار همین دیروز بود که فکر میکردم زیبا شده ام...
آهای دیوانه چه مرگت شده؟
ظاهرا دیگه تموم شد، من شکست خوردم، همین!
من یه جورایی ام! یعنی بعضی وقتا دچار یه حالتهای عجیب غریبی میشم که نمیدونم ریشه روانشناسی داره یا اینکه مربوط میشه به احساسای شخصی و خاص هر فرد! یکیشون اینه که وقتی کسیو که خیلی دوست دارم بغل میکنم بدون اراده و بدون اینکه بتونم خودمو کنترل کنم اشکام شروع میکنه به ریختن و گریه ی بی صدام میتونه حتی منجر به هق هق شه!( اینجاس که طرف به چشم یک دیوانه که تو بهترین لحظه ها بنای عرعر و گذاشته بهم خیره میشه و عاجز میمونه که واسه چی باید الان دلداریم بده!) و این در حالیه که من شدیداً با گریه کردن خودم مشکل دارم و بعضی وقتا تو سخت ترین شرایط روحی که دارم میترکم هم جلوی خودمو نگه میدارم و تا حالا به جز سه چار نفر کسی اشک منو ندیده! به خاطر این چیزا بچه ها فکر میکردن من خیلی آدم بی احساس و یخمکی ام! در صورتیکه عمیق ترین حس ها درون منه!!(بعله!)
داشتم میگفتم! آخرین باری که در اوج میزونی همه چیز از ته دل حسابی اشک ریختم 10 تیر امسال بود! اونم بغل یکی از دوستام که دیوونه اش بودم! دیروز هم همه چیز عادی داشت پیش میرفت که نزدیکای غروب دلم خواست مامی رو بغل کنم! خیلی خواستم خودمو کنترل کنم ولی نشد! مامی از تعجب شاخ درآورده بود! داشت با چشای خودش و به طور مستقیم مشاهده میکرد که بچه ی پررو و تخسش که گولّه بزنی اشکش در نمیاد چطور اشک میریزه! البته سرمو گذاشتم رو شونه اش و چشامو هم زود پاک کردم که نبینه اشکامو! فقط فهمید گریه میکنم .دلم میخواست خدایی! گفت دماغتو با لباس من پاک نکنی! منم دلم خواست پاک کنم! !خیلی حال داد!
به نظر من آدم باید انقدر روحش قوی باشه که احساساتشو هرجوری دوست داره بروز بده! منم الان نه احساس ضعف میکنم و نه احساس کوچیکی! دلم خواست بیام اینجا بنویسم که جون سختا هم گریه میکنن!
سال ۸۸ سالی بود که بعد از ۱۶ ۱۷ سال تصمیم گرفتم یک ترم درس نخوانم.
سال ۸۸ سال نوسانات روحی من بود. به تمام توانایی هایم با دیده ی تردید نگریستم
سال ۸۸ سال خشک شدن سرچشمه ی اشکم بود.
سال ۸۸ سال سکوت من بود در مقابل همه ی آنان که بحث سیاسی کردند که معتقدم همگی فقط ظاهر امر را دیدند و هیچ کدام از پشت پرده خبر نداشت.
سال ۸۸ خیلی از آرمها رو بیشتر شناختم و تصمیم گرفتم فاصله مو باهاشون حفظ کنم.
سال ۸۸ سال شک من بود به باورهایم و بار دیگر تمام باورهایم را با نگاهی جدید مرور کردم.
سال ۸۸ بیشتر گوش بودم تا زبان.
و امیدوارم سال۸۹ سال بازسازی٬ موفقیت و اتمام کارهای ناتمامم باشد...