تبليغاتX
به خودم میگم
خوابم برده بود ...
آخ... گردنم گرفته است انگار... روی کتاب خوابم برده بود...وای اون عکس قدیمی... جامونده بود لای صفحات این کتاب ...سیگار... دو لیوان چای و چشمات... و باز هم سیگار...
آرم رویش را دوست دارم... چسباندمش روی سینه ام... وباز مشکاتیان...

از تمام سازهای جهان متنفرم... و سازی که ما نزده‌ایم، صدایش را قبلا درآورده‌اند... و می دانم که باید صبوری کرد...

اما دلم نمي خواهد بشكنم ...دلم نمي خواهد احساساتم من رو از پا در بياورند. دلم نمي خواهد بخاطر زن بودنم به بازيچه شدن احساسم محكوم بشوم...

اي كاش اين يكسال و چند ماه هم زودتر بگذره..

 و می دانم که باید صبوری کرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:13  توسط رایا  | 

این روزها عجیب به مزاجمان خوش نمی آید! هی دلمان تنگ و گشاد میشود و خودمان هم نمیدانیم چه گُهی داریم میخوریم! این روزها عجیب با ماهی های زبان بسته ی تُنگ همذات پنداری میکنم! آنها هم مث من دچار غم گنگ و عجیبی هستند که مجبورشان میکند در فضایی محدود گُه گیجه بگیرند و بی هدف ازین طرف به آن طرف بروند،به امید روزی که راهیه بی کران آبی دریا شوند و تازه اگر آنگونه هم شود فقط غمشان وسیع تر میشود و دیگر هیچ...
من هم دچار شده ام! به لحظه های مرموزی که آنقدر میشناسمشان که فراموششان کرده ام!و باز نگاه میکنم!در اتاقم مینشینم، به نور کوچک آبی رنگی اجازه ی دلبری میدهم، و واژه ها را مرور میکنم! با خودم حرف میزنم، با صدای بلند، با زمزمه هایی گنگ، با خنده هایی بی دلیل، با بغض هایی نا شناخته!  آنقدر کلنجار میروم با خودم که دیوانه میشوم! و فکر میکنم باید برای خودم چکار کنم!
دلم نه شعر میخواهد، نه فلسفه، نه قهوه ، نه دود، و نه هیچ کس ِ دیگر را! دلم تنها روزهای روشن را میخواهد...روزهایی که بوی ِ بیات ِ دغدغه ندهند، روزهایی که سرشار نباشند از کهنسالی ِ بی حاصلم ! روزهایی را میخواهم که شبهایش بتوانم آرام بخوابم، حتی بدون بالش، روی صفحه های کتابی که باز مانده است.

پ.ن ۱ : همیشه خوب بودن، همیشه بخشیدن،همیشه عاشق بودن... همیشه خوب نیست! بعضی وقتا نیگا میکنی به دستات ببینی چی واسه خودت مونده..میبینی خالیه خالیه! هرچی بوده بخشیدی!

پ.ن ۲: شاید نوشتن دردی رو دوا نکنه، ولی سبک میکنه دل آدمو! خودش خیلیه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 2:27  توسط رایا  | 

 

بعضی از آدمها طعم از دست دادن عزیزشون و می چشند بعضی نه! بعضی از آدمها عاشق می شوند بعضی نه! بعضی از آدمها طعم گذشت و می چشند بعضی نه! بعضی از آدمها مزه تنهایی و کاملا با جون و پوستشون حس می کنند بعضی نه! بعضی از آدمها بلدند بلند بلند به دنیا بخندد بعضی نه! بعضی از آدمها...

ولی یک چیز توی زندگی همه آدمها ثابته و اونم تجربه است...

 همه همه همه آدمها حق دارند... حق دارند که تجربه کنند.. آخه تجربه تنها چیزیه که آدمها رو از هم تفکیک میکنه...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:49  توسط رایا  | 

همیشه «زن » ایم...

عاشق «مرد»مان می شویم...عاشق ایثار برایش...عاشق عاشقش بودن...

او که دوستمان نداشت، به خیال خودمان قسمتی از وجود اش را میگیریم و باز چرخه را تکرار میکنیم... به جبران اینکه مردمان ما و عشقمان را نمیفهمد، تمامش را به پای موجودی میریزیم که به گمانمان مال خود خودمان است...میفهمد... همه ی همه ی خودمان را باز به پایش میریزیم و باز....

نمیشود کاری کرد.

همین است. زندگی همین است. «زنانگی »همین است.راه فراری هم نیست. ممکن است فقط کمی شانس بیاوری و کمتر زخمی بشوی.

***

حال خوبی ندارم این روزها. زنانگی ها عذابم میدهند و چون میدانم «چه خواهد شد»،برای آسیب ندیدن ، هر لحظه انرژی عظیمی صرف میکنم. دعایم کنید!

  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 16:29  توسط رایا  | 

وقتی عاشق میشویم ،تقریبا دیگر زندگی نمی کنیم.زل می زنیم به تلویزیون اما چیزی نمی بینیم.به آدمها گوش می دهیم اما اغلب چیزی نمی شنویم.کتابی را ورق می زنیم اما تنها چیزی که به آن فکر نمی کنیم کلمات کتاب است.وقتس عاشق هستیم گویی تنها با یک نفر، و بلکه در یک نفر زندگی می کنیم. انگار از متن زندگی پرت شده ایم به حاشیه پرت و بی ربطی که خودمان هم دقیقا نمی دانیم کجاست....

در این دنیای عوضی ، عشق احتمالا تنها چیزی است که روزانه در سرتا سر جهان، ۷۰۰ میلیون نفر فریب آن را می خورند و صبح روز بعد با ولعی بیشتر دوباره خود را مهیا می کنند تا بار دیگر فریبش را بخورند.شک ندارم از آن ۷۰۰ میلیون نفر ، ۶۰۰ میلیون و ۹۵۳ هزار و ۴۲۳ نفرشان زن هستند... بار ها آنها را شمرده ام.

 

*مصطفی مستور

  
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:57  توسط رایا  | 

و همه فراموش خواهند کرد

که من در عـُمرم

تنها دو بار

شاعر شده‌ام

یکبار  با دیدنِ تو

و بار دیگر، با ندیدنت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 19:45  توسط رایا  | 

 

خیلی حرف داشتم که بنویسم اینجا ولی...
انگار همین دیروز بود که فکر میکردم زیبا شده ام...
آهای دیوانه چه مرگت شده؟


 

  • من، متولد ۳۰ جولای 1986 هستم! ماه جنون و شیدایی! ماه جفت گیری خرگوشها! افراد سرشناس ای مثل ناپلئون‌ بناپارت‌ -جورج‌ برنارد شاو- مائو و ... در این ماه متولد شدند! همه ی اینارو گفتم که یه جوری خودمو بچسبونم بهشون! هرچند نبوغ من بعد از مرگم کشف میشه و تئوری ها و فلسفه ام بعد مردنم مشهور میشن، مث فلسفه ی شوپنهاور!
  • من کلاً با هدیه ذوق زده نمیشم، مگر اینکه فوق هیجان انگیز باشه! نه اینکه خوشحال نشم، میشم و خیلی هم دوست دارم اما بعضی از هدایا یه جور دیگه ان! یعنی انقدر حال آدمو خوب میکنن که آدم دلش میخواد با کله دیوارو بغل کنه! یکیش نوشته ای بود تو یه بلاگ از طرف یه دوست خیلی دوست داشتنی که دیوونه ام کرد! مرسی پسر! فوق العاده بود حسّت! دومیشم sms ای بود که دیشب گرفتم و خیلی باهاش حال کردم! مث خر ذوق کردم! اینا فقط واسه اینه که ماوراء احساسات منو نمود و با تمام وجود توش خلوص موج میزد! آخر احساس ناب بود! آخر غافلگیری!
  • زیاد به سبز دل نبند! اگه چراغ باشه ممکنه تو حساس ترین لحظه قرمز شه و مجبور شی متوقف شی، و اگه فصل باشه بالاخره زردی پاییز به مسلخ میکشش و اگه نگاه باشه یه روز انقدر بی رنگ میشه که مجبور به فراموش کردنش میشی...
  • بیش تر ازینکه به فکر تغییر ظاهرم باشم دلم تحولات بنیادین درونی میخواد.
  • برای عشق بازی با خودم سخت مشتاقم!
  • و هزار تا حرف دیگه دارم...
  • + نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:58  توسط رایا  | 

     

    ظاهرا دیگه تموم شد، من شکست خوردم، همین!

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 12:11  توسط رایا  | 

    من یه جورایی ام! یعنی بعضی وقتا دچار یه حالتهای عجیب غریبی میشم که نمیدونم ریشه روانشناسی داره یا اینکه مربوط میشه به احساسای شخصی و خاص هر فرد! یکیشون اینه که وقتی کسیو که خیلی دوست دارم بغل میکنم بدون اراده و بدون اینکه بتونم خودمو کنترل کنم اشکام شروع میکنه به ریختن و گریه ی بی صدام میتونه حتی منجر به هق هق شه!( اینجاس که طرف به چشم یک دیوانه که تو بهترین لحظه ها بنای عرعر و گذاشته بهم خیره میشه و عاجز میمونه که واسه چی باید الان دلداریم بده!) و این در حالیه که من شدیداً با گریه کردن خودم مشکل دارم و بعضی وقتا تو سخت ترین شرایط روحی که دارم میترکم هم جلوی خودمو نگه میدارم و تا حالا به جز سه چار نفر کسی اشک منو ندیده! به خاطر این چیزا بچه ها فکر میکردن من خیلی آدم بی احساس و یخمکی ام! در صورتیکه عمیق ترین حس ها درون منه!!(بعله!)

    داشتم میگفتم! آخرین باری که در اوج میزونی همه چیز از ته دل حسابی اشک ریختم 10 تیر امسال بود! اونم بغل یکی از دوستام که دیوونه اش بودم! دیروز هم همه چیز عادی داشت پیش میرفت که نزدیکای غروب دلم خواست مامی رو بغل کنم! خیلی خواستم خودمو کنترل کنم ولی نشد! مامی از تعجب شاخ درآورده بود! داشت با چشای خودش و به طور مستقیم مشاهده میکرد که بچه ی پررو و تخسش که گولّه بزنی اشکش در نمیاد چطور اشک میریزه! البته سرمو گذاشتم رو شونه اش و چشامو هم زود پاک کردم که نبینه اشکامو! فقط فهمید گریه میکنم .دلم میخواست خدایی! گفت دماغتو با لباس من پاک نکنی! منم دلم خواست پاک کنم! !خیلی حال داد!

    به نظر من آدم باید انقدر روحش قوی باشه که احساساتشو هرجوری دوست داره بروز بده! منم الان نه احساس ضعف میکنم و نه احساس کوچیکی! دلم خواست بیام اینجا بنویسم که جون سختا هم گریه میکنن!

    + نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:11  توسط رایا  | 

     

    سال ۸۸ سالی بود که بعد از ۱۶ ۱۷ سال تصمیم گرفتم یک ترم درس نخوانم.

    سال ۸۸ سال نوسانات روحی من بود. به تمام توانایی هایم با دیده ی تردید نگریستم

    سال ۸۸ سال خشک شدن سرچشمه ی اشکم بود.

    سال ۸۸ سال سکوت من بود در مقابل همه ی آنان که بحث سیاسی کردند که معتقدم همگی فقط ظاهر امر را دیدند و هیچ کدام از پشت پرده خبر نداشت.

    سال ۸۸ خیلی از آرمها رو بیشتر شناختم و تصمیم گرفتم فاصله مو باهاشون حفظ کنم.

    سال ۸۸ سال شک من بود به باورهایم و بار دیگر تمام باورهایم را با نگاهی جدید مرور کردم.

    سال ۸۸ بیشتر گوش بودم تا زبان.

    و امیدوارم سال۸۹ سال بازسازی٬ موفقیت و اتمام کارهای ناتمامم باشد...

    + نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 12:41  توسط رایا  |